تبليغاتX
 اشک شقایق

اشک شقایق

ماه من ...

 

ماه من غصه نخور

زندگی جزر و مد داره، دنیامون یه عالمه آدمِ خوب و بد داره

 

ماه من غصه نخور

همه که دشمن نمی شن، همه که پرِ ترک مثل تو و من نمی شن

 

ماه من غصه نخور

مثل ماها فراوونه، خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بموونه

 

ماه من غصه نخور

گریه پناهه آدماست، تر و تازه مودندن گل مالِ اشکِ شبنماست

 

ماه من غصه نخور

زندگی بی غم نمی شه، اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

 

ماه من غصه نخور

خیلیا تنهان مثل تو، خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل تو

 

ماه من غصه نخور

زندگی خوب داره و زشت، خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

 

ماه من غصه نخور

زندگی بی غم نمی شه، اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

 

ماه من غصه نخور

دنیارو بسپار به خدا، هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

 

                 


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 11:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 10:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 10:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یا فاطمه ادرکنی

 

زندگى بانوى بزرگ اسلام با آن كه در جوانى به خزان گراييد، در همان دوران كوتاه، درس هاى فراوانى براى پيروان حضرتش به جا گذاشت. يكى از اين آموزه ها كه سراسر عمر پربركت فاطمه مرضيه (س) يكصدا و همسو آن را فرياد مى كرد، �اهتمام و جديت نسبت به دين� بوده است.
مظلوميت با همه بخش هاى زندگى صديقه طاهره پيوند خورد، به ويژه حوادث دوران پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) كه همچو تندبادى بر آن �
ياس نبى� وزيد و منجر به شهادت دردناك و غم آور آن �ريحانه رسول� گرديد، اما همين مظلوميت هاى پيوسته نيز همگى يك جهت را نشان مى دهد و آن �سوى دين دارى و پايدارى به پاى دين اصيل� است.
- ولادت حضرت فاطمه (س) با انزواى مادربزرگوارش ازسوى زنان قريش همراه شد. آنان به دليل ازدواج حضرت خديجه (س) با پيامبر اسلام (ص) با وى قطع رابطه كردند و حاضر نشدند در لحظات دشوار وضع حمل به يارى او بشتابند. بدين شكل زهراى اطهر (س) در فضايى آكنده از مظلوميت متولد شد. اما پيام اين مظلوميت چيزى نبود جز �دفاع از دين خدا و حمايت از رسول خدا محمد (ص)�
- كودكى فاطمه مرضيه (س) با دوره نخست تبليغ دين در مكه توأم گرديد. مشاهده پدر كه به ضرب سنگباران زخمى شده يا شكمبه شتر بر سر و روى مباركش ريخته اند، بخشى از سهم كودكى فاطمه (س) در رسالت دشوار رسول خدا محمد (ص) بود.
اوج اين سختى، در سه ساله محاصره در شعب ابى طالب (ع) به وقوع پيوست. تلخ كامى هايى كه با مرگ مادر عزيزش، تلخ تر شد. پيام اين دوران نيز در پاسخ نبى اكرم (ص) به وعده هاى فريباى سران مكه جلوه مى نمود كه فرمود: �اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قراردهيد تا امر رسالت الهى را وانهم، چنين نخواهم كرد.� و اين درس بزرگ استقامت در دين بود.
- آغاز نوجوانى آن حضرت در مدينه با جنگ هاى پى درپى عليه مسلمانان همراه شد. عروس خانه اميرالمؤمنين عليه السلام در غياب همسر خود كه سردار بى بديل سپاه اسلام بود، بارسنگين كارهاى خانه و رسيدگى به فرزندان خردسال را به دوش مى كشيد. داستان دستان زهراى مرضيه (س) كه از چرخاندن آسياب سنگى زخم شده بود و چادر وصله دار حضرتش كه سلمان را به گريه انداخت، همچنين ماجراى شبهاى خانه على عليه السلام كه فرزندان كوچكش گرسنه سر بر بالين مى گذاشتند، گوشه هايى از درد و رنج نوعروس آسمانى اسلام است كه همگى به پاى نهال نورس اسلام و براى جان گرفتن درخت رسالت بود.
- عزاى غمبار سيدالشهدا عليه السلام كه بزرگترين مصيبت تاريخ بشر است، پيشاپيش خاندان نبوت را به استقبال خود برد.
براساس روايات معتبر، جبرئيل براى رسول خدا (ص) خبر از فرزندى آورد كه خداوند متعال به زهراى اطهر (س) عطاخواهد كرد و امت او را به شهادت خواهند رساند.
حضرت فاطمه (س) خواست تا اين تقدير الهى تغييريابد. اما فرشته وحى مجدداً خبر آورد كه پاداش اين امر، استمرار امامت در نسل حسين عليه السلام خواهد بود. ادامه سلسله امامت يعنى به كمال رسيدن كار همه انبياى گذشته.
سخن كه بدين جا رسيد حضرت فاطمه (س) اين بار سنگين را پذيرفت. اندوه مظلوميت حسين عليه السلام حتى پيش از ولادت، قلب و جان بانوى بزرگ اسلام را آكند و تا آخرين مراحل حيات همراه ايشان بود چنان كه در لحظات سراسر اندوه وداع آن حضرت با همسر مظلومش اميرالمؤمنين عليه السلام از آخرين وصاياى صديقه طاهر ه اين بود: �.
.. كشته دشمنان در كنار فرات را از ياد مبر.
اين همه اندوه فقط به پاى دين و براى حفظ آن.
- گذشته از جهت گيرى كلى در زندگانى حضرت زهرا (س)، تعاليم آن بانو نيز در جهت ترويج و تشويق �اهتمام به دين� قرار داشت. امام عسگرى عليه السلام نقل مى فرمايد: كه روزى خانمى خدمت حضرت زهرا (س) آمد و سؤالاتى راجع به نماز پرسيد. چون تعداد سؤالات زياد و زمان طولانى شد، زن خجالت كشيد و گفت: بس است ديگر زحمت نمى دهم.
بانوى اسلام فرمود: هرچه مى خواهى بپرس. آيا اگر كسى اجير شود كه بار سنگينى را به بام برساند و يكصدهزار دينار (طلا) اجرت دريافت كند اين كار بر او سخت مى آيد؟... من سزاوارترم كه اين كار برم گران نيايد. از پدرم رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: دانشمندان شيعه ما در روز قيامت درحالى محشور مى شوند كه به اندازه فهم و دانش و كوشش آنان در راه ارشاد بندگان، بر قامتشان خلعت هاى كرامت و بزرگوارى افكنده مى شود.
اين نحوه برخورد بانوى بزرگ اسلام، نوعى ارائه الگوى عملى به پيروانش در جهت اهميت دادن به فهم و پرسشگرى دين و فرهنگسازى دراين زمينه است.
در موردى ديگر حضرت زهرا (س) به خانمى حجت و استدلالى آموخت تا در بحث بر مبلغ معاندى پيروز شود.
زمانى كه آن زن پس از غلبه بر مخالف، ابراز شادى زيادى نمود، حضرت به او فرمودند: شادى فرشتگان به واسطه غلبه تو بر آن زن بيش از سرور تو است و غصه شيطان و عوامل او به واسطه حزن آن زن معاند، بيش از غصه خود او است.
- ماجراهايى كه پس از رحلت رسول خدا (ص) بر فاطمه مرضيه (س) گذشت و شدت حزن و اندوه آن گرامى در آن دوران به وصف نمى آيد.
تعبير خود ايشان در شعر منسوب به حضرتش اين است: �
مصيبت هايى بر من فروريخت كه اگر به روزها افكنده مى شد آنها را به شبهاى تاريك بدل مى نمود.
آن بانو به موجب كلام امام صادق عليه السلام، پس از درگذشت پدر، دائماً اشكبار بود و پى در پى از شدت غصه از حال مى رفت و جسم مباركش مستمراً تراشيده مى شد. اما آن ولى و حجت الهى به همه اين اندوهها جهت الهى داد و همه را براى تقويت دين خدا و تحكيم موقعيت وصى و جانشين رسول خدا (ص) هزينه كرد و در كمال ماتم زدگى، مصائب خود را زمينه نهيب زدن بر مردمانى قرارداد كه غفلت و مصلحت انديشى دنيايى در خطر برگشت به جاهليت قرارشان داده بود.
اين چنين بود كه زهراى اطهر (س) در چهره بزرگترين حامى و پيشواى مظلوم خويش ظاهر شد و سند حقانيت اميرالمؤمنين عليه السلام و مظلوميت آن جناب را با خون خود مهر كرد و ابديت بخشيد.
حضرت فاطمه زهرا (س) در دوران كوتاه رحلت رسول خدا (ص) با شهادت خويش، يكبار به مسجد نبوى پاى گذاشت و خطبه خواند چنان كه عظمت و هيبت كلام فاطمى ستونهاى مسجد و بلكه عرش الهى را به لرزه انداخت.
در شرايطى كه جو سنگين حاكم بر مدينه نفس ها را در سينه ما خفه مى كرد، دختر پيامبر (ص) حقايق را در چهره مسلمانان نهيب زد: اى بندگان خدا شما پرچمداران امر و نهى و حاملان دين و وحى او هستيد، شما امانتداران خدا بر خويشتن بوده و مأمور رسانيدن احكام دين او به ملل ديگر مى باشيد...
به سوى شما از ميان خودتان پيامبرى آمد كه رنج و ناراحتى شما بر او دشوار بود و بر ايمان آوردن شما حرص مى ورزيد و به مؤمنين دلسوز و مهربان بود...

و هنگامى كه خداى تعالى خانه جاودانى انبيا و جايگاه برگزيدگان را براى پيغمبرش اختيارنمود، كينه هاى درونى و نفاق شما ظاهر گشت و جامه دين مندرس و فرسوده شد، گمراهان خاموش به سخن درآمدند و گمنامان فرومايه دعوى نبوغ كردند. شتر باطل گرايان به صدا درآمد و در صحن خانه هايتان جولان نمود. شيطان از كمينگاه خود درحالى كه شما را به سوى خود مى خواند سركشيد و ديد كه چه زود دعوتش را پذيرفتيد...
كجا مى رويد در حالى كه كتاب خدا پيش روى شما است. كتابى كه مطالب و امورش هويدا و احكامش درخشان و نشانه هايش روشن و نواهيش آشكار و اوامرش واضح است و شما آن را پشت سر خود انداخته ايد؟ آيا قصد اعراض از قرآن را داريد و يا به غير قرآن مى خواهيد داورى كنيد و حكم غير قرآن براى ستمكاران چه بد جزايى است! و هر كه جز اسلام دين ديگرى اختيار كند از او پذيرفته نشود و در قيامت جزو زيانكاران خواهد بود. همه هستى و لحظه لحظه عمر حضرت فاطمه مرضيه (س) يك بانگ را تكرار مى كرد. فرياد اعتنا و توجه به دين خدا، آنچنان كه خداوند خود خواسته و بدان امر فرموده: �
فرياد بيدار باش به مسلمانان كه خط اصيل دين را گم نكنند� و اين نهيب ها در دوران پررنج پس از پيامبر (ص) تا لحظه شهادت بانوى اسلام، به شكل فريادهاى اعلام مظلوميت على اميرالمؤمنين عليه السلام و يادآورى حق پايمال شده او كه نشانه زير پا نهادن دين خدا بود، درآمد.
باشد كه ما به عنوان شيعيان فاطمه زهرا (س) و عزاداران مصائب او اين پيام را دريابيم. به دين خدا اهتمام ورزيم و بكوشيم تا خط ولايت علوى عليه السلام را گم نكنيم.
 

 

 

 

   


 

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 10:47 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد

               سنگ غرق شود

نه آنکه تو متلاطم شوی.....

 

 


 

نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 9:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 5:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 5:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

اللّهُم عجل لولیکَ الفَرَج

سال نو مبارک

امیدوارم آرزوهای همه برآورده به خیر بشه.


 

نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 12:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ساده است ...

ساده است

          ستایش گلی

                        چیدنش

و از یاد بردن

                که آبش باید داد...

 


 

نوشته شده توسط الهام در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 11:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ای انسان تو مجموعه ای از روزها هستی هر روز که می گذرد قسمتی از وجود تو رفته است. امام حسین (ع)

 

 

خدایا چه بنویسم ....

من ذره ای هستم چگونه می توانم از اقیانوس سراسر از عشق بنویسم؟!

آخه ای خدا مگه می شه از حسین نوشت؟

مگه می شه عشق حسین به تو رو توصیف کرد؟

مگه می شه عشق ابوالفضل برادر امام حسین (ع) توضیح داد؟

مگه می شه از عظمت و صبر زینب گفت؟

مگه می شه درد دل یک کودک سه ساله رو بیان کرد؟

مگه می شه از قلب پر از درد راوی عشق (امام سجاد) چیز گفت ...

من نمی تونم کربلارو توصیف کنم

من نمی توتم ...

من ناتوانم در برابراین وسعت عشق

من نمی تونم از عشق و درد و عاشورا بگم

به کی باید گفت ای خدا آخه یه نوزاد چه جرمی داره...

چرا پیغمبر و قبول داشتن اما شبیه ترین فرد به پیامبر (حضرت علی اکبر) کشتن؟

آب مهریه فاطمه بود مهریه مادر حسین

مهریه مادر سجاد

مهریه مادر ...

رقیه - سه ساله - علی اصغر - علی اکبر - تب - سجاد - تشنگی - عشق - زینب - صبر - حسین - برادر - ساقی - حر - حبیب بن مظاهر - ۷۲ تن - ذوالجناح - تیر - چشم - دستهای بریده - اسیر - شام - غلبه بر بی دینی - رشادت - صلابت - استواری - شجاعت - نماز - ..............

چی بگم خدا ...

چه باید گفت ......

اصلاً عشق قابل توصیف نیست

خدایا عشق به حسین و عشق به خانواده ی حسین(ع) را در وجودم بیشتر و بیشتر کن.


 

نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 4:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط الهام در شنبه یکم دی 1386 ساعت 10:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

یلدا پیشاپیش مبارک

 

برای زیبا دیدن، نیازی نیست تمام زیبائی ها یک جا جمع شوند.

دوست دارم پاهایم، خارهای بی ساحل را هم تجربه کند، دریای وحشی را ببیند، با نسیم بازی کنم، موج ها را تمنّا کنم، شبی را در بیابان صبح کنم با آتشی روشن و یک غزل از دیوان حافظ.

موج ها را به باد بسپارم تا عشق بازی طبیعت را کامل کنم، شب ها ستاره ها را شمردن و به ماه خیره شدن، زیر باران دویدن و دعا کردن.

گرمای خورشید را حس کردن و تن به خطر سپردن، رد چشمه ای گرفتن تا به دریا رسیدن.

در موج گم شدن

لذت یک دشت بزرگ با یک بادبادک در دست و فریاد شادی سر دادن.

          دوست دارم با طبیعت یکی شوم

          آنگاه با طبیعت یگانه شوی جز حقیقت نخواهی یافت.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


درد گنگ (هوشنگ ابتهاج)

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

 


 شاهد افلاکی (رهي معيري)

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

 


رسوای دل (رهي معيري)

همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل

 

 

 


از کتاب تولدي ديگر (فروغ فرخزاد)

آن روزها

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت

آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد

بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –

و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا

 گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم

آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود

آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز

بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت

 آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي
آبي رنگ
دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زد
يک دست ديگر را
و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دت مشوش ،
مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
در ظهرهاي گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه
ميبرديم
و به درختان قرض ميداديم
و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي
هشتي
ناگاه
محصورمان مي کرد
و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهاي دزدانه

آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
از تابش خورشيد، پوسيدند
و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
و دختري که گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اکنون زني تنهاست
اکنون زني تنهاست

 

 


از کتاب ديوار (فروغ فرخزاد)

اندوه پرست

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشک هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 12:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق

نمی خوام عشقُ تعریف کنم یا توصیفش کنم اصلاً مگه می شه یه قطره از اقیانوس بگه!!!!

فقط می خوام یه مختصری حرف دلمو بگم

از عشق فراموش شده ی ...

عشق هیچوقت نمی میره

اما بیشتر ما آدما این حس مقدسُ توی وجودمون گم کردیم

اونو با خیلی چیزای پوچ و بی ارزش عوض کردیم

عشق یه حسه

یه حس قشنگ

عشق یه دنیاست یه دنیای پر از طراوت و آرامش

یه دنیای پر از صمیمت و زیبایی

یه دنیای مملو از صداقت

یه دنیای زیبا

یه دنیای ...

امّا...

دلم می خواد به همه آدما، همه آدما

بگم

خواهش می کنم این حس دوست داشتنیُ فراموش نکنید

فراموش نکنید

چرا یه کبوتر سفید و قشنگُ که توی آسمون خونمون داره پرواز می کنه

خیلی ساده و راحت از کنارش می گذریم ُفراموشش می کنیم و در خونمونو، در واقع در خونه قلبمونو به روش میبندیم

یه کبوتر مگه به چی احتیاج داره؟؟؟؟؟

.......

 


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 12:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting