تبليغاتX
اشک شقایق

اشک شقایق

من و باران

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 14:20 توسط الهــام |

دنیا بس کن


+ نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 0:1 توسط الهــام |

رحلت حضرت محمد ص و شهادت امام حسن ع و امام رضا ع تسليت باد




سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.



لاله‌اى بود که با داغ جگر سوخته بود

آتشى در دل سودا زده افروخته بود

شرم دارم که بگویم تن مسموم تو را

خصم با تیر به تابوت به هم دوخته بود . . .




زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی ؟

بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی ؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی ؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی



دل من گمشده اگر پیدا شد

بسپارید به امانات رضا

اگر از تپش افتاد دلم

ببریدش به ملاقات رضا

از رضا خواسته ام بگذارد           کفتر صحن و سرایش گردم

همه گفتند محال است ولی      دلخوشم من به محالات رضا

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 23:11 توسط الهــام |

اشک

یکی بود با یه دنیا آدم

یه قطره اشک بود گوشه ی چشم یه دخترک ...

 نمی خواست بیاد پائین آخه از قلب اومده بود از یه جای پر از احساس و راستی ...

اما اگه می اومد، کجا می اومد؟!...

می اومد یه جایی که پر از تزویر و ریاست

پر از نامردی

....

می اومد جایی که همه آدما، همه آدما اصلاً مفهوم وجود اونو نمی دونستن

همون جا موند

گوشه ی چشم

یه خرده غلطید اومد رو گونه داغ دخترک اینقدر همونجا موند تا اینکه خشک شد

همونجا خشک شد

.....

کاش همه ی آدما مفهوم اشک می دونستن.................


قطره


شبنم 2


+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 21:29 توسط الهــام |

خداوندا


خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

اما تو که دستت به زمینت می رسد

« بلندم کن »



+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:41 توسط الهــام |

از ذکر علی مدد گرفتیم


از ذکر علی مدد گرفتیم / آن چیز که میشود گرفتیم / در بوته ی آزمایش عشق / از نمره ی بیست صد گرفتیم

دیدیم کرایت علی سبز / معجون هدایت علی سبز

درچمبر آسمان آبی / خورشید ولایت علی سبز

از باده ی حق سیاه مستیم

اما زحمایت علی سبز

شیرین شکایت علی زرد

فرهاد حکایت علی سبز

دستار شهادت علی سرخ

لبخند رضایت علی سبز

در نامه ی ما سیاه رویان

امضای عنایت علی سبز

یا علی در بند دنیا نیستم / بنده ی لبخند دنیا نیستم / بنده ی آنم که لطفش دائم است / با من و بی من به ذاتش قائم است

دائم الوصلیم اما بی خبر / در پی اصلیم اما بی خبر

گفت پیغمبر که اتخال سرور / فی قلوب المومنین اما به نور

نور یعنی اتشار روشنی / تا بساط ظلم را بر هم زنی

هر که از سر سرور آگاه شد / عشقبازان را چراغ راه شد

جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود / لطف ساقی بود وباقی هیچ بود

مکه زیر سایه ی خناس بود / شیعه در بند بر العباس بود

حضرت صادق اگر ساقی نبود / یک نشان از شیعگی باقی نبود

فقه شمشیر امام صادق است / هر که بی شمشیر شد نالایق است

فای فیض و قاف قرب و های هو(فقه)

می دهد بر اهل تقوا آبرو

گر چه تعلیمات مردم واجب است / تزکیه قبل از تعلم واجب است

تربیت یعنی که خود را ساختن / بعد از آن بر دیگران پرداختن

یک مسلمان آن زمان کامل شود / که علوم وحی را عامل شود

نص قرآن مبین جز وحی نیست / آیه ای خالی زامر و نهی نیست

با چراغ وحی بنگر راه را / تا ببینی هر قدم الله را

گر مسلمانی سر تسلیم کو / سجده ای هم سنگ ابراهیم کو

ساقی سرمست ما دیوانه نیست / سرگذشت انبیاء افسانه نیست

آنچه در دستور کار انبیاست / جنگ با مکر و فریب اغنیاست

چیست در انجیل و تورات و زبور / آیه های نور و تسلیم وحضور

جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست / جز عبودیت رهی در پیش نیست

خانقاه و مسجد ودیر و کنشت / هر که را دیدم به دل بت می سرشت

لیک در بتخانه دیدم بی عدد / هر صنم سرگرم ذکر یا صمد

یا صمد یعنی که ما را بشکنید / پیکر ما را در آتش افکنید

گر سبک گردیم در آتش چو دود / میتوان تا مبداء خود پر گشود

ای خدا ای مبداء و میعاد ما / دست بگشا بهر استمداد ما

ما اسیر دست قومی جاهلیم / گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم

ای هزاران شعله در تیغت نهان / خیز و ما را از منیت وا رهان

ای خدا ای مرجع کل امور / باز گردان ده شبم درتور نور

در شب اول وضو از خون کنم / خبس را از جان خود بیرون کنم

سر دهم تکبیر تکبیر جنون / گویمت انا علیک الراجعون

خانه ات آباد ویرانم مکن / عاقبت از گوشه گیرانم مکن

بنگر یک دم فراموشم کنی / از بیان صدق خاموشم کنی

ما قلمهاییم دردست ولی / کز لب ما میچکد ذکر علی

ذکر مولایم علی اعجاز کرد / عقده ها را از زبانم باز کرد

نام او سر حلقه ی ذکر من است / کز فروغ او زبانم روشن است

گر نباشد جذبه روشن نیستم / این که غوغا میکند من نیستم

من چو مجنونم که در لیلای خود / نیستم در هستی مولای خود

ذکر حق دل را تسلا می دهد / آه مجنون بوی لیلا می دهد

جان مجنون قصد لیلایی مکن / جان یوسف را زلیخایی مکن




+ نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 22:16 توسط الهــام |

آنها

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


وقتی کسی حالش بده بهش نگید:
ای بابا اینم می گذره ،
نگید درست می شه،
نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش ، نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه
داره. می فهمین؟ غصه.
براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.
از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.
حتی سعی نکنین نشون بدین که حالتون از اون بدتره.
از تجربیات بدتر خودتون یا اطرافیانتون نگین.
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.
شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش
نگاه کنید. براش چایی بریزید.
براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.
بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.
هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.
فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.
شما جای اون آدم نیستید.
شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.
پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.
اگه دلش خواست خودش حرف می زنه.
حتی اصرار نکنید که باهاتون حرف بزنه. فقط بهش انقدر فرصت بدین تا حرف
بزنه...



روزگاری آید که از این خسته تنم باز کنند

ریسمانهایی را که چو افعی به برم حلقه زده است

روزگاری که کنم کفش رهایی بر پا

بنهم سر به بیابان وجود برسم به شقایقهایی که تمنّای محبت سرشان خم کرده است

تندری را بنشینم بر پشت که مرا برساند لب دریاچه ی عشق

تا که با آب صفا، یکرنگی چشمها را شویم

طور دیگر به طبیعت نگرم و در آن لحظه کنم دست دراز ابر بالای سرم را بکنم

تا بسازم ظرفی که بگنجد به تمامی در آن همه دریاچه ی عشق

و دهم هدیه به انسانهایی که سیرند به خودخواهی خویش ...

تا که شاید آنوقت دل بی رحمشان شسته شود وز پس پنجره ی عشق در آئینه ی ماه

رخ جذاب زمین را ببینند.



+ نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 11:29 توسط الهــام |

درد و دل با خدا

خدايا... 
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم.
خدايا... 
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم. نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. 
خدايا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. 
خدايا... 
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.  
خداوندا.. 
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. 
خداوندا...
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. 
خداوندا... 
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب مي ترسم.
خداوندا... 
من از ماندن مي ترسم 
خداوندا... 
من از رفتن مي ترسم  
خداوندا... 
من از خود نيز مي ترسم 
خداوندا... 

پناهم ده 

خداوندا  
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم  
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم  
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم  
آنجا که شک است ایمان بدهم  
آنجا که نومید است امید شوم  
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم  
آنجا که غم است شادی به پا کنم  
خداوندا  
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم  
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن  
زیرا با دادن است که می گیریم  
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم  
با بخشیدن است که بخشوده می شویم  
وبا مردن است که زنده می شویم

بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.


لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو ، وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و مناجات در محلی آرام ، دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جر او نیندیش .

شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن .

می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید ، روشنگر زندگی ات باشد.

می خواهی زبان گل ها را بدانی و راز خلقت را دریابی ،

پس به او توکّل کن ،

دست هایت را بالا ببر ، وجودت را سرشار از عشق و تمنّا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی ، از او کمک می جویی ، بخواه که راه راست را به تو نشان دهد ، خودت را گم کن ، بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند ، بالهایت را باز کن ، به سوی معبود حقیقی پرواز کن.

از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جای تو تصمیم بگیرد ،

وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر به سجده نهادی ،

وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت

قلبت تپید

زمانی که قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی ، آن هنگام که در گفتن : ایاک نعبد و ایاک نستعین ، دلت شکست و صدایت لرزید ، بدان که گوشی را بداشته است و بشارت می دهد بنده من بگو چه می خواهی تا دعایت را اجابت نمایم ، در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت می کند .

دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ، تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند.

هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.

تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی




تا حالا از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟؟؟؟؟؟؟


تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی

به گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟ 

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه

گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه! 

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن
لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟ 

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه .. 

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری

ازت بگیرن

زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی! 

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست.... 

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی!

زندگي ابدي نيست كه هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت

خدای مهربونم عاشقانه دوست دارم و از صمیم قلبم و از اعماق وجودم می گم ازت متشکرم


وقتی سکوت خــــدا را در برابر راز و نیازت دیدی،

نگـــو خدا با من قهر است.

او به تمام کاینات فرمان سکوت داده تا حرف تو را بشنود.

پس حرف دلت را بگـــــو...




+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 21:1 توسط الهــام |

مقایسه عشق و دوست داشتن

یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر

+ نوشته شده در جمعه 1390/09/25ساعت 16:49 توسط الهــام |

اللهم ارزقنی شفاعت الحسین



 

دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟

بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است.

دانی که چرا آب فرات است گل آلود؟

شرمندگی اش از لب عطشان حسین است.

دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش؟

زیرا که خدا نیز عذادار حسین است.

                                              یا امام حسین عنایت کن

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/09ساعت 22:4 توسط الهــام |

در طول روز چند بار از امام عصرمون که الآن زنده و بین ماست یاد می کنیم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 16:14 توسط الهــام |

پدر و مادرا

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.

وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !


به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
 
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها
 
 

(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...



پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...


به سلامتي هرچي پدرو
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
 
مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!



تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...


از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!


+ نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت 20:45 توسط الهــام |

واسه شقایق زندگیم


تمام شهر را ویرانه خواهم کرد، و با تو آشنای من، تمام شهر را بیگانه خواهم کرد.
و من یک روز، یک روز نه چندان دور، کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد. ببین زیبا، ببین شمع بلند دور دست قله ی برفی، خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد.
ببخش، اما نمی دانم چرا این بار من، خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد.
برای فتح این قله، زمانی ترک شهرو مردم و کاشانه خواهم کرد.
و موهای بلند بید مجنون نگاهت را شبیه یک نسيم اول دی، شانه خواهم کرد.
و من از دست خود، از دست عشق تو، تمام اهل این دنیا و شاید این اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد.
ببین زیبا، صدایت می کنم حالا همین حالا، قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد.
وزآن دور دست نقطه ی نزدیک، تمام سطر سطر عشق هایم را به تو افسانه خواهم کرد.
تو را بین تمام نور چشمی های این خورشد زرد سرکش مغرور، یکی یک دانه خواهم کرد.
بیبن زیبا هزاران بار دیگر باز می گویم، ترا با عشق خود، با دست خود، با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.
تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی، ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد.
تا آخرش هر جا که باشه هر چی که بشه دوستت دارم و بهت وفادارم.


قطره عاشق

قطره عاشق در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم… انتظار مي کشيدم… انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود… باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند… صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم، مثل پرنده اي در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود... در روياهايم پروازکردم، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه!، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود… و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!… باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد… و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا… قطره آخر باران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود… طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي… در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود… احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته… به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود… همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…


بیش از عشق بر تو عاشقم

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم.
اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام.
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،
واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.
گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم، آن گاه که با توام چه احساسی دارم...
آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم
که آزاد و رها، در آسمان آبی پرواز می کنم.
برای امروز و فردا
عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد باشم،
بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
و محبت تو را می پذیرم، بی آنکه دغدغه‌ي فردا داشته باشم
چون می دانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.


هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
منو گنجشکای خونه ديدنت عادتمونه به هوای ديدن تو پر می گيريم از تو لونه
باز ميای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی منو گنجشکا ميميريم تو اگه خونه نباشی
هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام
عطرحرفای قشنگت عطر يک صحرا شقايق تو همون شرمی که از اون سرخه گونه‌های عاشق
شعر من رنگ چشاته رنگ پاکه بی ريايی بهترين رنگی که ديدم رنگی آبی آسمونی

دوست دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 15:20 توسط الهــام |

واسه شقایقم


**و تو چون مصرع شعری زیبا

                                 سطر برجسته ای از زندگی من هستی**

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/03/29ساعت 21:39 توسط الهــام |